وبلاگ نیمه فعال مهدی درباره‌ی تصویر ایران در رسانه‌های جهان
اگر وبلاگ دارید،‌ لطفا مطمئن شوید که وبلاگتان در سایت تکنوراتی ثبت شده‌است. چون من و خیلی از کسان دیگر از تکنوراتی استفاده می‌کنیم تا بفهمیم چه وبلاگهایی به نوشته‌هایمان لینک داده‌اند.

دیگر اینکه از شمارشگر «webstats4u.com» استفاده نکنید. چون که یک «پاپ آپ» خیلی آزاردهنده باز می‌کند.
لینک دایمی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مطلب بالا را به دوستان خود ایمیل کنید:     9 نظر
تبعیض بر علیه ایرانیها در چندماه اخیر در آمریکا خیلی زیاد شده‌است. انواعش هم متفاوت است: تبعیضهای شغلی، شوخیهای نیش‌دار راجع به ایران یا مسلمانها در محلهای کار، مصاحبه‌های هزینه‌دار اف‌بی‌آی با دانشجوهای ایرانی بعضی از دانشگاهها، تاخیر بیش‌ازحد صدور گرین‌کارت و یا کارت شهروندی برای ایرانیها و مشکلات گرفتن کار برای آنها در مراکز دولتی(معمولا تحقیقاتی) . تبعیضهای دیگر همچون خشونت هم هست که مواردی از آن برعلیه بچه‌ها مهاجران ایرانی در مدارس گزارش شده‌است.

۱) خاورمیانه‌ای یا مسلمان بودن: یک قسمتی از این تبعیضهای ناشی از تبلیغات مداوم ضداسلام و خاورمیانه‌ای است که از طریق تلویزیون می‌شود. مردم عادی آمریکا هم تحت تاثیر قرار می‌گیرند و هر مسلمان یا خاورمیانه‌ای را بچشم تروریست نگاه‌می‌کنند. اگر هم نکنند حداقل با دیدن یک خاورمیانه‌ای کلمه تروریست و بن‌لادن به ذهنشان می‌آید. نتیجه‌ این دید، تبعیضهایی بشکل توهین، شوخی‌ها نیش‌دار و همینطور از دست دادن فرصتهای شغلی است. بعضی از این تبعیضها آنقدر ضمنی است که ممکن است حتی خود فرد متوجه نشود. مثلا در خیلی از محیطهای کاری کارمندها برای آخر هفته ممکن است همدیگر را برای مهمانی دعوت کنند یا به «بار» بروند. کافی است که فردی را که ازش خوششان نمی‌آید کنار بگذارند، نتیجه‌اش این می‌شود که طرف تمام فرصتهایی را که می‌شود با آدمهای دیگر در محیط کار بهتر آشناشد و روابط دوستانه پیداکرد را از دست می‌دهد. در آمریکا هم مثل ایران اینکه چه کسانی را می‌شناسید بسیار مهم است.

۲)‌ایرانی بودن: قسمت دیگر از تبعیضها بخاطر شرایط سیاسی رابطه ایران و آمریکاست. وزرات امورخارجه آمریکا ایران را جزو لیست کشورهای حامی تروریست قرار داده و همینطور ایران از سال ۱۹۹۳ تحت تحریمهای سنگینی قراردارد. در نتیجه ایرانیهای‌ مقیم آمریکا در مسایل مربوط به گرفتن ویزا و یا گرفتن شغلهای تکنولوژی با مشکل مواجه می‌شوند. مثلا برای گرفتن شغل در خیلی از شرکتهای الکترونیک، آن شرکتها نیاز به گرفتن «مجوز صادرات تکنولوژی» برای فرد ایرانی هستند. این باعث می‌شود که بعضی از شرکتها استخدام یک فردغیرایرانی را در شرایط مشابه ترجیح دهند.

۳)‌خارجی بودن: در آمریکا هم صرف خارجی بودن تبعیضهایی بهمراه دارد ولی از آنجا که این تبعیضها در آمریکا نسبت به دیگر کشورها بسیار کمتر هستند و همچنین نسبت به دو مورد بالا خیلی کم هستند فعلا چیزی در موردشان نمی‌نویسم.

خیلی از ایرانیها در مقابل این تبعیضها کاری نمی‌کنند. تا زمانی که شهروند نیستند می‌ترسند کاری بکنند و برای خودشان مشکلی درست کنند و تازه بخاطر شهروندنبودن قدرت کمتری دارند. وقتی هم که شهروند می‌شوند خیلی از این مشکلات کمتر می‌شود و دیگر بی‌خیال قضیه می‌شوند و می‌روند دنبال اینکه در مهمانیهای آخرهفته‌شان بحث تغییر حکومت در ایران بکنند بجای اینکه اعصابشان را با شنیدن تبعیضها برعلیه ایرانیان اطرافشان خرد کنند.

بنظر من قدم اول مقابله با هر تبیعضی این است که باورکنیم که ما «شایسته» تبعیض نیستیم. خارجی بودن، مسلمان بودن و یا ایرانی بودن تبعیض‌شدن را توجیه‌نمی‌کند. قدم دوم «مکتوب» کردن تبعیضها است. تازمانی که این موارد تبعیضها مکتوب نشود کسی کاری نمی‌تواند برایش بکند. قدمهای بعدی کارهای گروهی برای رفع تبعیضها و همینطور بوجود آوردن گروههای حامی برای کسانی است که به آنها تبعیض می‌شود.

اگر به شما بتازگی تبعیضی شده در قسمت نظرات بنویسید.اگر هم مطلبی راجع به این موضوع نوشته‌اید لطفا لینکش را در قسمت نظرات بگذارید.

پ.ن. نوشته انار درباره یک بیانیه دانشجویی ضدایران در دانشگاه‌شان
نوشته ژرفا در مورد اینکه کلمه «ایران» در رزومه‌اش دارد روی شغل گرفتنش تاثیر می‌گذارد.
لینک دایمی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مطلب بالا را به دوستان خود ایمیل کنید:     6 نظر
امروز یکی از دوستانم ایمیل زده‌بود که آیا وبسایتی که ایران یا فرهنگ ایرانی را معرفی بکند می‌شناسم یا نه. من هم کمی گشتم و وبسایت‌های زیر را برایش فرستادم:


http://tehran.stanford.edu
http://en.wikipedia.org/wiki/Culture_of_Iran
http://iranian.com
http://www.persianmirror.com
http://permanent.access.gpo.gov/lps35389/2001/ir.html

اگر وبسایتهای بالا را نگاه کنید هیچ کدامشان برای آنچنان بدرد معرفی ایران نمی‌خورند. بهترینشان همان لینک آخر از وبسایت سازمان سیا است، که آنهم بیشتر اطلاعاتش خشک و آماری است و جنبه فرهنگی ایران را پوشش نمی دهد.

شرم‌آور نیست که یک ملت ۷۰ میلیونی یک وبسایت درست حسابی ندارد که کشور و فرهنگش را به بقیه دنیا معرفی کند؟'

پ.ن. حسین لینک پایین را در نظرات معرفی کرد که لینک خیلی خوبی است. اگر شما هم وبسایت دیگری در این رابطه می‌شناسید در قسمت نظرات بنویسید.
http://www.iranchamber.com/
لینک دایمی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مطلب بالا را به دوستان خود ایمیل کنید:     10 نظر
بلایی که می‌توانست (و می‌تواند) سر ایران بیاید، دارد سر لبنان می‌آید.

از یک طرف حجم کشتار و خرابی ناشی از حمله اسراییل به لبنان دلخراش است و از طرف دیگر نوع واکنش رسانه‌های آمریکا و سیاستمدارانش آزاردهنده است. کار بجای کشیده که کشتار شهروندان بی‌دفاع را هم توجیه می‌کنند و می‌گویند چون به آنها اسراییل اعلان کرده‌بود که باید خانه‌هایشان را ترک کنند و نکرده‌اند برای همین خودشان مسئول هستند(ترجمه مطلب در وبلاگ فهم).

مساله لبنان درسهای زیادی برای ایران دارد. چون نسبت قدرت حزب‌الله لبنان به اسراییل شبیه نسبت قدرت دولت ایران به آمریکاست. سناریویی که آمریکا ممکن است در ایران پیاده کند می‌تواند شباهت زیادی به کاری که اسراییل در لبنان می‌کند داشته‌باشد، مثلا یک حمله هوایی دوهفته‌ای با حملات کماندویی موضعی.

۱- جهنم کردن اسراییل: سالها بود که دولت ایران و حزب‌الله از تبدیل اسراییل به جهنم در صورت تهاجم اسراییل صحبت می‌کردند. الان ده روز از حمله اسراییل می‌گذرد و آن جهنم کذایی چیزی بیشتر از چند موشک نادقیق کاتیوشا و فجر نبوده‌است. در صورت حمله آمریکا به ایران هم تلافی ایران از این حد فراتر نخواهد رفت. زمانی که طرف مقابل ۲۴ ساعت آسمان را در کنترل دارد،‌ طرف ضعیفتر کاری بیشتر از این نمی‌تواند بکند.

۲- دموکراسی با جنگ: اونهایی که دلشان خوش است که در حمله آمریکا بمبها فقط بر سر ملاها می‌افتد،‌ می‌توانند ببینند که بر سر لبنان چه آمده‌است. کلی از تاسیسات غیر نظامی اعم از پلها، نیروگاههای برق،‌ برجهای تلفن و تلویزیون نابود شده‌اند. محله‌‌های جنوب بیروت هم کاملا غیرمسکونی شده‌اند. پانزده‌سال دیگر طول خواهد‌کشید تا آنها را دوباره بسازند. واقعا نمی‌دانم در یک خرابه دموکراسی داشتن به چه دردی می‌خورد. تازه مگر لبنان دموکراسی نداشت؟

۳- کشورهای عربی:‌ در سال گذشته احمدی‌نژاد با کتمان هولوکاست و تهدید اسراییل سعی کرده دل مردم کشورهای عربی را بدست بیاورد،‌ تا از این جهت در مورد پرونده هسته‌ای ایران،‌ آنها از ایران حمایت کنند(این حرفها هزینه زیادی در تخریب چهره ایران در بقیه دنیا به همراه داشته). در مورد لبنان اکثریت مردم کشورهای عربی از لبنان و حتی از حزب‌الله حمایت می‌کنند، ولی در عمل حمایتشان ارزش چندانی ندارد چون که دولتهایشان (مصر، عربستان و اردن) از قوی شدن شیعه‌ها نگرانند و اعتراضی جدی به اسراییل برای حمله به لبنان نکرده‌اند. تقریبا مطمئننم که وقتی ایران مورد حمله قرار بگیرد، این کشورها هیچ کاری برای ایران نخواهند کرد و در پنهان بسیار خوشحال هم خواهند‌شد. برای همین سیاست احمدی‌نژاد برعلیه اسراییل برای جذب اعراب کاملا بی‌نتیجه بوده است و از تهدید جنگ برعلیه ایران ذره‌ای کم نکرده است‌.

۴- چشم‌کور ایدولوژی: سازمانی مثل حزب‌الله بدلیل ایدولوژیک بودنش و همینطور انزوایش از جهان بیرون توانایی درستی از ارزیابی وقایع ندارد. مثلا چیز ساده‌ای مثل اینرا درک نکردند که مرز مزرعه‌های شبعا (ناحیه‌ای که اسراییل از سوریه اشغال کرده ولی لبنان ادعا می‌کند به لبنان تعلق دارد.) با مرزهای شمال اسراییل فرق دارد. همانطور شد که در موردهای قبلی که نیروهای حزب‌الله از مرز مزرعه شبعا گذشتند جامعه بین‌المللی چندان واکنشی نشان نداد ولی ایندفعه که از مرزهای شمال اسراییل گذشتند، سازمان ملل و اروپا پشت اسراییل را گرفتند و عربستان هم به کار حزب‌الله اعتراض کرد. واقعیش وقتی شنیدم که حزب‌الله دو سرباز اسراییل را گرفته اولین سوالم این بود که کجا. ( اتفاقا کورش علیانی که مسایل اسراییل را دنبال می‌کند فرض اولش این بود که حزب‌الله در همان منطقه شبعا عملیات انجام داده‌است، چون او هم می‌داند که توجیه‌کردن عملیات در منطقه شبعا ساده‌تر است.).

مشکل این است که دولت ایران هم دچار همان بلای ایدولوژیک بودن و انزوای جهانی است. اینها را در متن نامه‌های احمدی‌نژاد می‌توانید ببینند. برای همین اگر سطح تنش بین ایران و آمریکا در این سطح بماند، هر لحظه ممکن است که ایران با یک اشتباه کوچک بهانه لازم به آمریکا را برای حمله هوایی سنگین به ایران بدهد. این اشتباه کوچک می‌تواند بشکل یک درگیری کوچک در‌ خلیج‌فارس یا کشته‌شدن یکی دو سرباز آمریکایی بدست نیروهای سپاه در مرز ایران و عراق باشد.

۵- ناباوری مردم: مردم لبنان اصلا باورشان نمی‌شد که چنین اتفاقی برای لبنان ممکن است بیافتد. واقعیتش من هم باورم نمی‌شد. در مورد ایران هم همینطور است، هنوز یک ناباوری عمومی وجود دارد. مردم فکر می‌کنند که جنگ مال همسایه هست .

پ.ن. مصاحبه عباس عبدی راجع به مسایل لبنان از دست ندهید.
لینک دایمی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مطلب بالا را به دوستان خود ایمیل کنید:     145 نظر
ریک سنتروم یکی از آن سناتورهای جنگ طلب جمهوری‌خواه در سخنرانی National Press Club که معمولا از تمام رادیوهای NPR در سراسر آمریکا پخش می‌شود، گفته:

"A few weeks ago I spoke with a leader of the Independent Student Movement who has escaped to America, and he told me that every young person admitted to college must sign an agreement to “volunteer” for acts of suicide terrorism. Nowadays every university student in Iran must attend courses on how to strap on and detonate a suicide bomb. In a recent speech Ahmadi-Nezhad said martyrdom is the greatest virtue of the Islamic Republic of Iran."

(ترجمه فارسی: یک رهبر گروه دانشجویی از ایران که بتازگی به آمریکا آمده به من گفت که هرکسی که در ایران دانشگاه می‌رود باید یک ورقه امضا کند که حاضر است برای عملیات انتحاری داوطلب شود. اینروزها دانشجویان باید کلاسهایی برای بستن بمب به بدنشان و انفجار ببینند. در سخنرانی اخیر، احمدی‌نژاد گفته که شهادت طلبی بالاترین ارزش در جمهوری اسلامی ایران است. )

بجز جمله آخر که احتمالا درست است، بقیه‌اش مزخرف‌ترین حرفی بوده‌ که در چندماه اخیر شنیده‌ام. واقعا بعضی حرفها آنقدر چرند است که آدم می‌ماند چه بگوید. اگر در ایران دانشجویید و فردا برای رفتن به کنفرانس بهتان ویزا ندادند یا به یک استاد خارجی ایمیل زدید و در جوابتان گفت من جواب تروریستها را نمی دهم(باورکردنی نیست ولی پیش آمده)، بدانید که قضیه از کجاها دارد آب می‌خورد.


فکر می‌کنید این هم از شاهکارهای جناب آقای امیر‌عباس فخرآوراست؟(چون اینکه این کار امیرعباس فخرآور باشد تنها یک حدس بود، این جمله را خط می‌زنم . )
لینک دایمی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مطلب بالا را به دوستان خود ایمیل کنید:     18 نظر
من هنوز دوره فشرده کارآفرینی‌ام تمام نشده و فرصت نوشتنم کم است. هژیر زحمت کشید و مطلب زیر را فرستاد که این وبلاگ از سکوت در بیاد:

نگاهی به مصدق، از زیر میز!
نویسنده: هژیر
در راستای دنبال کردن ایده ثبت خاطرات افراد مسن تر از تاریخ معاصر ایران، این داستان را از خاطرات پدرم نقل میکنم:

پدر من متولد ۱۳۲۳ میباشد و در نتیجه در زمان نخست وزیری مصدق کودکی ۷-۸ ساله بوده. با وجود سن کم اوضاع سیاسی زمان طوری بوده که او هم جذب صحبتهای سیاسی میشده و خودش رو طرفدار پر و پا قرص مصدق میدونسته. یکروز در صحبتهای خانوادگی دایی پدرم نسبت به مصدق صحبتهای منفی مطرح میکند که به رنجش پدرم می انجامد. دایی جان برای اینکه موضوع را از دل بچه در بیاورد قول میدهد که در سخنرانی بعدی مصدق او را هم با خود ببرد و در نزدیکی مصدق جای دهد (ظاهرا دایی مربوطه در سیاست دستی داشته). پدرم از این موضوع بسیار خوشحال میشود و در روز موعود به همراه دایی جان به محل سخنرانی (احتمالا میدان بهارستان) میروند.

مکان ایستادن مصدق برای سخنرانی شامل یک تریبون نسبتا بزرگ بوده و در زیر تریبون فضایی باز (مثل زیر میز) وجود داشته. دایی جان ترتیبی میدهد که خواهر زاده اش در زیر تریبون سخنرانی قرار بگیرد تا از نزدیکترین فاصله ممکن به سخنرانی مصدق گوش دهد. در این مکان پدرم میتوانسته مصدق، یا حداقل پای او را، ببیند، بدون اینکه جمعیت را در در دیدرس داشته باشد. قبل از شروع سخنرانی فرد دیگری هم که ظاهرا نقش آبدارچی را داشته در زیر میز قرار میگیرد و یک سماور را در آنجا مستقر میکند.

سخنرانی شروع میشود و مصدق با حرارت هر چه تمامتر به صحبت برای جمعیت حاضر مشغول میشود و پدر من هم در در زیر میز با شوق و شور به صحبتها گوش فرا میدهد. جایی در اواسط صحبت مصدق ناگهان دچار هیجان فراوان شده و ظاهرا غش میکند. اما در حقیقت به غش کردن تظاهر کرده و به زیر میز میاید و یک استکان چای را که برایش آماده بوده سر میکشد. در این زمان پدرم مشاهده میکنه که در حین سر کشیدن چای مصدق با خنده سر خود را نکان میداده و میگفته:«عجب ملت خری هستن». بعد از پایان نوشیدن چای مصدق ظاهرا به هوش آمده و به بالای تریبون باز میگشته. این برنامه غش کردن و چای خوردن ظاهرا یکی دوبار دیگر هم تا پایان سخنرانی تکرار شده و در ترکیب با کنایات مصدق در زیر میز، آب سردی میشود بر روی تعصب پدر من نسبت به مصدق، به طوری که پس از پایان سخنرانی پدرم کاملا از طرفداری از مصدق دست بر میدارد و ظاهرا تصویرش از سیاستمداران کلا منفی میشود.

اشاره به دو نکته در حاشیه این داستان مفید است. اولا، من شخصا برای مصدق احترام زیادی قایل هستم و این داستان رو از سر ضدیت با او مطرح نمیکنم و امیدوارم که خواننده هم فقط به این ماجرا به عنوان یک داده کوچک از زاویه ای متفاوت در شناخت این سیاستمدار بزرگ نگاه کند. دوما، در مورد صحت و دقت خاطره پدرم میتواند بگویم که از یک طرف پدرم در صحبت و عمل عمدتا دقیق و اخلاقی عمل میکند و احتمال ساختگی بودن کامل داستان به نظر من بسیار کم است، خصوصا که این خاطره بیرون از حوزه خانوادگی مطرح نشده بود که انگیزه ای برای ساخت آن باشد. از طرف دیگر با توجه به سن کوچک پدرم در آن زمان محتمل است که تصورات و حقایق در ذهن وی باهمدیگر مخلوط شده باشند و در طول زمان تصویری نه چندان دقیق به دست داده باشند.
لینک دایمی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مطلب بالا را به دوستان خود ایمیل کنید:     26 نظر
July 16, 2006
این مطلب جالب را هژیر نوشته و فرستاده:


تاریخ شفاهی و ایده ای خوب برای وبلاگ نویسها
چند وقت پیش یکی از دوستانم ایده جالبی را که مادر بزرگش آغاز کرده بود برایم فرستاد که گفتم برای خوانندگان این وبلاگ هم میتواند جذاب باشد. به طور خلاصه یکی از نوه های مادر بزرگ مربوطه در ایران تصمیم گرفته که داستانهایی از زندگی مادربزرگش را که حدود 90 سال سن دارد در وبلاگی ثبت کند. مادر بزرگ داستانهایی از زندگی روزمره، وقایع تاریخی، و پاسخهایی به پرسشهای خوانندگان را برای نوه میگوید و نوه آنها را در وبلاگ مینویسد.

بجز داستانهای بعضا جالب، این ایده فواید زیاد دیگری هم دارد که میتواند ارزش آنرا برای اهل بلاگستان افزایش دهد:
بیشتر مورخین و متفکرین ایرانی در این نکته هم نظر هستند که تاریخ نویسی و ثبت دقیق وقایع روزگار در فرهنگ ما جای چندانی نداشته است و در نتیجه در برخورد با گذشته عمدتا مجبوریم به معدودی منابع اغلب یکطرفه و ناقص محدود بمانیم. بدین ترتیب نه تنها تکثر آرا در درک وتحلیل گذشته کاهش می یابد, بلکه چه بسا حافظه ملی ما در مواردی پر اهمیت ناقص یا خالی است. با توجه به اینکه کثیری از ایرانیانی که هنوز در قید حیات هستند حوادث و وقایع پر اهمیتی چون جنگ جهانی، کودتای 28 مرداد، وقایع سال 42، سالهای شاه و رضا شاه، انقلاب، جنگ و ... را به چشم دیده اند و تجربه کرده اند، هنوز فرصت هست که در ثبت تاریخ معاصر خود از زوایایی که در زندگی تک تک شهروندان قابل توجه بوده بهره ببریم.

علاوه بر منفعت تاریخی، ثبت خاطرات افراد مسن آنها را به تاریخ پیوند داده و موجب تقویت روحیه آنها میشود. علاوه بر این، مسیر اجرایی کردن این کار به تقویت روابط بین نسلهای مختلف می انجامد.

احتمالا بیشتر افراد تعدادی معدود از خاطرات خود را که قابل ثبت در فضای بلاگستان میدانند، لذا برای ساده تر کردن اجرای این کار بهتر است که هر کدام از ما که وبلاگی دارد هر از چند گاهی از داستانهای واقعی بزرگترهای فامیل در وبلاگ خود استفاده کند. چه بسا زوایایی جالب از تاریخ معاصر کشورمان و از تجارب روزمره نسلهای اخیر در این داستانها منعکس شود. برای عملی کردن بیشتر این ایده من سعی میکنم در آینده نزدیک دو داستان جالب و واقعی از تجارب پدرم از برخوردی با مصدق و بهشتی را در این وبلاگ نقل کنم.
لینک دایمی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مطلب بالا را به دوستان خود ایمیل کنید:     7 نظر
شنبه دو هفته پیش نیکی پا پیش گذاشته‌بود و بلاگرهای اطراف سانفرانسیسکو را کنار هم آورده بود. مناسبت برنامه هم آمدن سفر پدرام معلمیان به منطقه بود. تاجایی که خبر دارم پدرام پرخواننده‌ترین وبلاگ‌نویس ایرانی بوده‌است. حدود دوسال پیش که هرروز می‌نوشت وبلاگش چهل پنجا‌ه‌هزار خواننده روزانه داشته‌است.

سر شام‌(پیتزا) پدرام بعد از اینکه شنید که وبلاگهای ما چندصدتا خواننده بیشتر ندارد گفت که دارید وقتتان را تلف می‌کنید باید بدنبال تعداد خواننده خیلی بیشتر از اینها باشید. سیما هم گفت که به همین تعداد خواننده راضی است. با بحث بیشتر معلوم شد که پدرام برایش بوجود آوردن تغییر در جامعه خیلی مهم است و به وبلاگ بعنوان ابزار تغییر نگاه می‌کند(هرچند نگفت که چه تغییر می‌خواهد). بنظرش با چندصد خواننده داشتن نمی‌شود تغییری در جامعه بوجود آورد. اگر درست یادم باشد سیما در جواب گفت که تاثیرگذاشتن بر جامعه محوری‌ترین دلیل وبلاگ داشتنش نیست و همینطور به تاثیر‌گذاری کم و آرام قانع است. پیشنهاد پدرام برای پیدا کردن خواننده زیاد این بود که وبلاگهای گروهی مخصوصا به انگلیسی درست کنید تا خواننده زیاد پیدا کنید.

بنظر من، بیشتر وبلاگ نویسهایی که در مورد مسایل اجتماعی و سیاسی می‌نویسند، ته دلشان می‌خواهند روی جامعه تاثیری بگذارند. اینکه چطور می‌شود تعداد خوانندگان حرفهایی که در وبلاگستان زده‌می‌شود را زیاد کرد سوالی است که ذهن من را هم مشغول کرده‌است. بیشتر مردم اطلاعات خود را از تلویزیون و رادیو می‌گیرند. بجز چند استثنا (مثل رادیو بی‌بی‌سی)، رادیوها و تلویزیونهای داخل و خارج از ایران بسیار کم کیفیت هستند. حتی وبسایتهای پرطرفدار ایرانی مثل گویا از کیفیت بسیار پایینی برخوردارند. باید جایگزینهای پرکیفیتی برای اینها پیدا کرد. ‌چندین نفر می‌شناسم که بدنبال بوجود آوردن رسانه‌های جدید با کیفیت هستند. اما سوال یک میلیون تومانی این است که چگونه می‌شود رسانه‌هایی بوجود آورد که در عین با کیفیت بودن برای عامه مردم هم جذاب باشند.

نظرات را حتما ببینید. مخصوصا نظر پدرام را بخوانید.
لینک دایمی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مطلب بالا را به دوستان خود ایمیل کنید:     12 نظر
دیروز دو کلاس «مذاکره» داشتیم. من چون بخاطر دستم رفته‌بودم دکتر دیررسیدم و کمی هم گیج بودم که حالا با انگشت وسط آتل‌بندی شده دست راستم چطور می‌خواهم یکی دو هفته بعد کار کنم. بعدا فهمیدم یک با دست چپ به اضافه انگشت اشاره‌ی دست راست تایپ خیلی سخت نیست.

سرکلاس یک بازی مذاکره جالب کردیم. کلاس به دو قسمت استخدام کننده‌ها و متقاضی‌کارها تقسیم شد. هرکدام از استخدام‌کننده‌ها باید با متقاضی‌ها سر قرارداد مذاکره می‌کردند. استخدام‌کننده‌ها یک جدول امتیاز داشتند شبیه این:
حقوق:
۹۰۰۰۰ دلار ، امتیاز ۶۰۰۰-
۸۸۰۰۰ دلار ، امتیاز ۳۰۰۰-
۸۶۰۰۰ دلار ، امتیاز صفر

تعطیلات:
۳۰ روز ، امتیاز صفر
۲۰ روز ، امتیاز ۲۰۰۰
۱۰ روز، امتیاز ۴۰۰۰

شهرِ کار:
نیویورک ، امتیاز ۲۰۰‍۱
بوستون، امتیاز ۶۰۰
سانفرانسیسکو، امتیاز صفر

تاریخ شروع به کار:
مهرماه، امتیاز صفر
آبان ماه، امتیاز ۱۲۰۰
آذرماهِ، امتیاز ۲۴۰۰

متقاضی کار هم جدولی داشتند شبیه این:
حقوق:
۹۰۰۰۰ دلار ، امتیاز ۶۰۰۰
۸۸۰۰۰ دلار ، امتیاز ۳۰۰۰
۸۶۰۰۰ دلار ، امتیاز صفر

تعطیلات:
۳۰ روز ، امتیاز صفر
۲۰ روز ، امتیاز۱۰۰۰-
۱۰ روز، امتیاز ۲۰۰۰-

شهرِ کار:
نیویورک ، امتیاز ۰۰۰‍۱
بوستون، امتیاز ۵۰۰
سانفرانسیسکو، امتیاز صفر

تاریخ شروع به کار:
مهرماه، امتیاز صفر
آبان ماه، امتیاز ۱۰۰۰-
آذرماهِ، امتیاز ۲۰۰۰-

خیلی چیزها را از چیزی که سر کلاس بود برای سادگی تغییر دادم ولی کلیت همان است. در سرکلاس موارد دیگری مثل هزینه انتقال به شهر جدید، جایزه شروع کار، نوع شغل و بیمه هم بودند. بازی بدین شکل بود که ما امتیاز بندی هم دیگر را نمی‌دیدیم. هرکدام هم اگر از رسیدن به توافق طفره می‌رفتیم، می‌توانستیم هزار امتیاز مثبت بگیریم. بنابراین نباید به امتیاز کمتر از یک هزار قانع می‌شدیم.

من استخدام کننده بودم و با یک متقاضی‌کار مذاکره می‌کردم. نفر مقابل من با بدجنسی تمام چیزها با امتیاز کم را به نفع من واگذار کرد مثل تاریخ شروع و شهر‌کار. من هم اصلا به ذهنم نرسید که ممکن است هردویمان در موردی مثل شهر بهترین انتخابمان یکی است، فکر کردم دارد خیرات می‌کند و من هم به او بالاترین حقوق را دادم. طرف دم دقیقه می‌گفت من مهندس استفوردم و باید حقوق بالا بگیرم. من هم می‌گفتم چیزی که زیاد ریخته مهندس دانشگاه استنفورد بدون سابقه کار است. یکم هم حواسم به چک و چانه زدن در خود بازی گرم شد و یادم رفت که هدفم امتیاز بالا آوردن نه روی طرف را کم کردن در مورد بحث. در آخر حتی یادم رفت که اگر قراردار را امضا نکنم می‌توانم هزار امتیاز بگیرم. نتیجه این شد که به امتیاز ۴۰۰ قانع شدم!!. کلی دوستان به نتیجه من خندیدند.

درس:
درس مهم این بود که به مذاکره بعنوان یک بازی جمع-صفر (zero sum) نگاه نکنم. بدین شکل که هرچه که بنفع من است لزوما به ضرر طرف مقابل نیست. در واقع کار مهم در مذاکره این است که ببینیم چطور می‌شود سود دو طرف زیاد‌ شود. در مثال بالا امتیاز استخدام کننده و متقاضی در مورد حقوق در جهت مخالف هم است ولی در مورد شهرِکار اینطور نیست. در مورد تعطیلات هم متقاضی برایش تعطیلات کمتر مهم است بنابراین می‌تواند در آن مورد کوتاه بیاید و جای دیگر امتیاز بگیرد.

نکته دیگر این بود که آدم برایش مشخص باشد هدفش چیست و مثل من حواسش به رو کم کنی در گفتگوی مذاکره پرت نشود. کلی نکته دیگر در کلاس بحث شد که فرصت نیست اینجا بنویسم.
لینک دایمی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مطلب بالا را به دوستان خود ایمیل کنید:     6 نظر
July 05, 2006
خیلی دلم می‌خواهد که این روزها بیشتر بنویسم چون این یکی دوهفته اخیر خیلی چیزهای جدید یاد گرفتم. اما کارم خیلی زیاد بوده و از اون هم بدتر اینکه دیروز که بخاطر سالگرد استقلال آمریکا تعطیل بود رفتیم استخر و من در حال شنا مستقیم رفتم تو دیوار استخر و دستم راستم فعلا از دور خارج شده(الان دست به یخ نشستم) و فعلا یک دستی تایپی می‌کنم.

تو کلاس حسابداری امروزم یاد گرفتم که تقلبهای اقتصادی شرکت انران چه بود. از شانس ما پایه‌گذار شرکت انران که تازه به خاطر کارهایش محکوم شده‌بود، امروز صبح «مَرد».

پ.ن. یک چندتا نظر خواننده‌ها را هم که فراموش کرده‌بودم پابلیش کنم الان پابلیش کردم.
لینک دایمی مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مطلب بالا را به دوستان خود ایمیل کنید:     1 نظر